
✍️: فاطمه حمدی
زیبا پوراسماعیلی، مادر شهید، با چشمانی که هنوز داغ فراق را در خود دارد، از روزهای آخر میگوید. صدایش میلرزد اما کلماتش محکم است: «آن روز، نور عجیبی در صورتش بود. انگار میدانست قرار است به آسمان پر بکشد.»
مادر از دلواپسیهایش میگوید؛ از روزی که به وحید التماس کرد نرو، از اینکه پدرش بیمار است و او تنها تکیهگاه خانواده؛ اما وحید نگاهش به افقِ مرز بود: «میگفت مامان، جنگ است، وضعیت خراب است، نمیتوانم در خانه بمانم وقتی دوستانم در خط مقدم هستند.»
آخرین لقمه؛ حلوایِ پیشواز
روایت مادر از آخرین لحظات، بند دل را پاره میکند. وحید انگار به او ندا شده بود که بازگشتی در کار نیست. «قبل از رفتن خواست برایش حلوا درست کنم. حلوایش را خورد، حمام کرد، ناخنهایش را گرفت و با وجود اصرار من برای ماندن تا روز دوشنبه، راهی شد.»
وحید بکیزاده در چهارم اسفندماه ۱۳۷۴متولد شده بود و دهم ماه، به وصال محبوب رسید. حالا تنها یادگار آن روزها، خاطرات نابی است که از اخلاق نیکوی او در ذهن فامیل و همسایه مانده است؛ جوانی که در دانشکده تهران درس خوانده بود و ۱۶ سال تمام، صادقانه به هموطنان و زوار امام حسین (ع) خدمت کرده بود.
جای خالیِ «همه کسم»
داغ وحید، تنها داغ یک پسر نیست؛ برای این مادر، وحید «همه کس» بود. «او برای من برادر بود، پدر بود، مادر بود… حالا که پسرم رفته، پدرش هم که پیش از این سکته مغزی کرده بود، با شنیدن این خبر، حافظهاش را کاملاً از دست داده است.
مزار شهید در «بهشت رضا»، حالا میعادگاه مادری است که هر بار کنار سنگ سرد مزار مینشیند، با فرزندش حرف میزند. وقتی از او میپرسیم اگر لحظهای دوباره فرصت سخن گفتن با وحید را داشته باشی، چه میگویی؟ بغضش میشکند: میگویم وحید جان، دلتنگتم پسرم… چرا این بلا را به سرم آوردی و من را در این دنیای بیکسی تنها گذاشتی؟…
وحید بکیزاده، نماد نسلی است که شرافت را بر امنیت شخصی ترجیح داد. او در وصیتش خواسته بود او را در همانجا، در بهشت رضا دفن کنند تا پدر بیمارش که توان سفر دور را ندارد، بتواند به دیدارش بیاید.
شهید بکیزاده رفت، اما در بهداری مرزبانی، در قلب مادر و در ذهن همه کسانی که مهربانیاش را دیده بودند، زنده ماند. راهش پر رهرو باد.


